X
تبلیغات
قصه های قرآن
سلام علیکم!

ابتدا برای کسانی که سری به وبلاک اینجانب زده و یا زحمت می کشند خیر مقدم عرض می کنم و از دوستان خواهش می کنم ردی پای از خود در قسمت (نظر بدهید) به جای بگزارند. تا اینکه توانسته باشم کمی زحمات شما جبران کرده و نیز با این کار تان بنده را تشویق به ادامه کار قرآنی نموده باشید. از این رو احتاج مبرم به نظر سازنده شما دارم! و منتظر می مانم!

کوچک تان محمدی کجرانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 17:43  توسط محمدی کجرانی   | 

 

قواعد فقهی در آینه داستان های قرآن کریم

 قرآن کتاب قصه نیست لکن داستان های زیادی را باز گو کرده است. بنابراین، در طرح داستان های قرآن بایستی هدفی نهفته باشد! قطعا چنین است!

جای هیچ گونه تردیدی باقی نیست که قصه‌های قرآن مملّو از نکات فقهی، علمی، تربیتی، اخلاقی و تاریخی است. لذا با جرأت می‌توان  اذعان کرد که داستان‌های کتاب الهی آینه تمام نمای برخی قواعد فقهی است. به منظور روشن افکنی بحث به طور فشرده و اختصار به بعضی داستان‌ها که بیانگر برخی از قواعد فقهی است اشاره می‌شود:

 

1. داستان حضرت یوسف و قاعده الزام و التزام

 

یکی از قواعد فقهی قاعده الزام و التزام است. (الزام و التزام به یک مفهوم است) الزام در لغت به معنای لازم گردانیدن چیزی است بر کسی و در اصطلاح، مراد از قاعده الزام این است که یک امامی شیعی بتواند مخالف (اعم از عامه و غیره) را علی حسب مذهب خود آنان الزام به اجرای برخی از احکام کند. ناگفته پیدا است: مخالف همان گونه که در روایات مطرح است در ابتدای نظر شامل عامه است، اما با توجه به اینکه در علم اصول ثابت شده است که، مورد مخصص نمی‌شود. می‌توان از مخالف برداشت عام کرد که شامل ادیان الهی(یهودیان، مسیحیان، زردشتیان، هندوان و غیره)  و حتی غیر از ادیان قانون‌های معتبر جهانی و بین المللی امروزی را نیز تحت این عنوان به بند کشید. 

بنابراین،  قاعده الزام یکی از قواعد فقهی است که احکام خاص در ابواب مختلف فقه بر آن مترتب می‌شود.

عمده دلیل این قاعده روایات و بنای عقلا است. از این رو، مرحوم محقق بجنوردی در قواعد فقهیه در مباحث مستندات قاعده دو چیز را نام برده است یکی بناء عقلا و دیگری سنت. و سخنی از قرآن و کتاب به میان نیاورده است.[1]

 و در احادیث معصومین (علیهم السلام) واژه «الزام» بکار رفته است به همین خاطر آن قاعده معروف به قاعده الزام شده است مانند روایت علی بن ابی حمزه بطائنی از امام کاظم (علیه السلام) که فرموده است: «الزموهم بما الزموا انفسهم؛ مخالف را به آنچه که خود را به آن پایبند می‌دانند ملزم و در بند بکشید»

با توجه به اینکه اسم علی بن ابی حمزه بطائنی در سند فوق است ممکن است ابتدا این سوال برای برخی مطرح شود که او ضعیف است! بایستی عرض کنم که روایات الزام متکاثره و متضافره است و تنها روایت بطائنی نیست او به عنوان مثال ذکر شده است. وقتی که روایات متکاثره و متضافره در یک موضوع باشد نیاز به بررسی سند به صورت فردی لازم نیست.  

و لذا پیش فقهای قدیم مسلم بود که تنها منبع قاعده الزام و التزام روایات و سنت است. و اکثر فقهای عصر حاضر نیز پنداشته‌اند که قاعده الزام و التزام فقط از پشتوانه روایات بر خور دار است.  و حال آنکه این قاعده از حمایت قرآن نیز بر خور دار است. در داستان حضرت یوسف به قاعده الزام و التزام اشاره شده است.

حضرت یوسف در پی این بهانه بود که چگونه به پدر، برادرش بنیامین و دیگر برادران برسد؟ از طرف دیگر دوست داشت که آنان را در مصر دیدار کند و آنان در شهر آباد مصر هجرت کنند از این رو، یوسف دائم در پی برنامه و یا بهانه الهی بود که چگونه می شود آنان را به مصر بکشانند از این باب بود که خداوند به خواسته یوسف توجه کرده و او را به این آرزو رسانده است. و خواسته او را از راه قاعده الزام و التزام مخالف جامه عمل پوشاند آنجا که فرموده است: «...كَذَالِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ...؛ اين گونه راه چاره را به يوسف ياد داديم!»

پس از آنکه خداوند به یوسف وعده راه چاره را داد قصه از اینجا شروع شد.

یوسف به دستور الهی ظرف مخصوص آب خور خویش را در میان بار برادرش بنیامین گذاشت و اعلام سرقت نمودند: فَلَمَّا جَهَّزَهُم بجَِهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايَةَ فىِ رَحْلِ أَخِيهِ ثمُ‏َّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ؛ برادران کنعانی گفتند: مَّا ذَا تَفْقِدُونَ؛ «چه چيز گم كرده‏ايد؟ مامورین گفتند: .. نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِک...؛ پيمانه پادشاه را! برادران کنعانی زیر بار نرفتند، گفتند: «...مَا كُنَّا سَرِاقِين؛...ما (هرگز) دزد نبوده‏ايم!»

اما از آنجا که برنامه از قبل طراحی شده بود مامورین زیر بار نرفتند و به جستجو پرداختند برای اینکه برنامه آشکار نشود که خود دولت یوسف دسیسه کرده است مامورین ابتدا از بار غیر بنیامین شروع به تفحص و باز جوی کردند. «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ... سر انجام از بار برادرش بنیامین آن ظرف مخصوص را یافتند: «ثمُ‏َّ اسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَاءِ أَخِيهِ...»

چون از قبل چانه زنی‌ها میان یوسف و برادران کنعانی بر سر حکم دزد در قانون مخالف یعنی برادران کنعانی، زده شده بود و برادران کنعانی به این قانون اعتراف کردند و پای بندی خویش را اعلام کردند وقتی که پیمانه را از میان بار بنیامین یافتند او را به عنوان برده برای حکومت و یوسف اعلام کردند، برادران هیچ گونه اعتراضی نتوانستند و یوسف آنان را به حکم خود آنان ملزم و وادار نمود. لذا قرآن داستان را چنین ختم کرده است: «كَذَالِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ» یعنی نگهداشتن بنیامین توسط قاعده الزام و التزام مخالف کار الهی است. این قاعده فقهی مبنای قرآنی و الهی دارد. از این رو، قرآن از قول خداوند می‌فرماید: اگر این راه چاره را ما پیش روی یوسف نمی‌گذاشتیم یوسف و قانون مصر قادر به نگهداری بنیامین به هیچ عنوان نبودند: «مَا كاَنَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فىِ دِينِ الْمَلِكِ» این چاره جوی خواسته الهی است: «إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ»

 

سوال

 

ممکن است این سوال به ذهن برخی برسد که این حکم مخصوص یوسف و زمان او و دولت او بوده است؟ نمی‌شود از این آیه عمومی زمانی، مکانی و شخصیتی استفاده کرد؟

 

جواب

 

اگر دلیل بر اختصاص وجود دارد که این مورد مخصوص یوسف و زمان و دولت اوست! انا ابناء الدلیل! و اگر دلیلی وجود ندارد در علم اصول ثابت شده که مورد مخصص نمی‌تواند بشود. پس از این آیه قاعده الزام و التزام برداشت می‌شود و اگر قائل به مخصص بودن مورد شویم بایستی دست از عموم بسیاری از آیات برداریم و حال آنکه این خلاف سیره پیامبر، ائمه، فقهاء گذشته و حال است . و ظاهر آیات داستان یوسف عموم را می‌رساند. گذشته از ظاهر آیات، آیات پایان داستان دلیل دیگری بر قاعده است.   

خداوند در پایان به عنوان یک قاعده کلی می‌فرماید: هرگاه لازم باشد که ما در هر زمان و مکان و برای هر کس که بخواهیم از این قوانین پایه گذاری و طراحی می‌کنیم!  ودرجه هر که را بخواهیم بالا می‌بریم: «نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَّن نَّشَاءُ!» زیرا که علم الهی پایان پذیر نیست و دانش خداوندی فوق زمان و مکان و علم بشر است: «وَ فَوْقَ كُلّ‏ِ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» از لحن این دو جمله اخیر چنین استفاده می‌شود که قاعده الزام مخصوص زمان یوسف و دولت او نیست و خداوند آن را به عنوان یک قاعده فقهی برای همگان وضع کرده است.

 

 2.  قاعده قصاص قبل از جنایت

 

در آموزه های اسلامی چنین آمده است که قصاص قبل از جنایت جایز نیست. و این به عنوان یک قاعده فقهی و حکم الهی مطرح است. و در ادیان گذشته نیز چنین بوده است زیرا که حضرت موسی به خزر پیامبر خرده گرفت که چرا قصاص قبل از جنایت می‌کنی؟!  آنجا که موسی اعتراض کرد: «قَالَ أَ قَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةَ  بِغَيرِْ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيًْا نُّكْرًا؛آيا انسان پاكى را، بى آنكه قتلى كرده (قصاصی در کار) باشد، كشتى؟! براستى كار زشتى انجام دادى؟!»[2]

هرچند که مفسر ین در این موضوع کوشیده‌اند که این مورد (کشته شدن پسر بچه بدست خزر در داستان موسی و خزر) قصاص قبل از جنایت نبوده است. بلکه قصاص پس از جنایت بوده است. این حرف خود دلیل بر این نکته است که اسلام قاعده بنام قصاص قبل از جنایت را پذیرفته است و در ادیان گذشته نیز بوده از آنجا که تخصیص نخورده است لذا اسلام بر آن مهر تایید زده و به اجرا گذاشته است.

در تاریخ طبری، ج3، ص92، آمده است مردی از بنی تمیم به نام «ذوالخویصره» نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) ایستاد در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشغول تقسیم (غنایم جنگ حنین) بین مردم بودند آن شخص خطاب به رسول خدا گفت:‌ ای محمد! آنچه امروز انجام دادی را نگریستم. پیامبر پرسید چگونه بود؟ گفت: عدالت نورزیدی!! رسول خدا خشمگین شده فرمود: وای بر تو! اگر نزد من عدالت نباشد، پس نزد کیست؟ و لذا برخی از تاریخ نوسان گفته‌اند: حضرت دستور به قتل او داده است. و دستور قتل قبل از قصاص گناه است. و حال آنکه طبری زیر بار این حرف نمی‌رود و می‌گوید: با اینکه عمر پیشنهاد کشتن او را داد ولی پیامبر مخالف قصاص قبل از جنایت شد و فرمود او را رها کنید. او اعتراض کرده است نه جنایت و قصاص قبل از جنایت جایز نیست.

در داستان حضرت علی و ابن ملجم چنین آمده است که حضرت علی (علیه السلام) طبق اخبار که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دریافت کرده بود و رسول خدا اخبار او غیبی و الهی بوده و خلاف واقع نیست زیرا که سخن پیامبر از روی هوای نفس نیست: «وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الهَْوَى»[3] بلکه از طریق وحی و سخن الهی است: «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَى‏»[4] از این رو، حضرت علی  (علیه السلام) به ابن ملجم فرمود: تو مرا می‌کشی، او در خواست کرد که مرا بکش قبل از اینکه چنین خطای کنم، حضرت فرمود: آقا قصاص قبل از جنایت کنم؟! یعنی اینکه قصاص قبل از جنایت در اسلام جایز نیست!

این بحث از این جهت مطرح است که آیا قرآن اجازه به قصاص قبل از جنایت داده است؟ اگر نداده پس جریان داستان کشته شده پسر بچه در بر خورد موسی با خزر چیست؟ دوم! چگونه می‌توان بین قرآن و سنت جمع کرد؟ آیا جمع ممکن است یا راه تعارض را باید به پیش گرفت؟ اگر تعارض است قرآن مقدم است یا سنت؟ آیا می‌توان قرآن را به سنت تخصیص زد؟ یا سنت را به قرآن؟ کدام یک مقدم است؟

در یک کلام بحث قصاص قبل از جنایت هم در قرآن و هم در سنت طرح شده است و آن به عنوان یک قاعده فقهی مطرح است.

 

3. قاعده تقیه  

 

در کتاب قواعد الفقهیه مرحوم بجنوردی یکی از قواعد که ادعای شهرت برای آن شده قاعده تقیه است.[5] و آن در فقهی شیعه یک امر مسلم است و این قاعده دارای آثار فراوانی است. اما مرحوم بجنوردی وقتی وارد مستندات این قاعده شده است سخنی از قرآن به میان نیاورده انگار که ایشان نظرش این است که این قاعده مدرک قرآنی ندارد. و حال آنکه مدرک قرآنی در داستان حضرت موسی تحت عنوان مومن آل فرعون که از نظر اعتقادی پیروی موسی است و چون تقیه می‌کرده است در ظاهر با فرعونیان است. آنجا که حضرت موسی با فرعونیان گفتگو می کرد: «وَ قَالَ مُوسىَ إِنىّ‏ِ عُذْتُ بِرَبىّ‏ِ وَ رَبِّكُم مِّن كلُ‏ِّ مُتَكَبرٍِّ لَّا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الحِْسَابِ؛ موسى گفت: «من به پروردگارم و پروردگار شما پناه مى‏برم از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان نمى‏آورد!»[6]  چانه زنی موسی روی حکومت متکبّرانه فرعون است و او را مستکبر خوانده که به روز قیامت ایمان ندارد، فرعونیان تصمیم به قتل او گرفتند و می‌خواستند موسی را از جلوی روی شان بر دارند. که فرشته نجات آمد و جان موسی را با تقیه نجات بخشید، مومن آل فرعون، رو به فرعونیان کرده و گفت: «وَ قَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبىّ‏َِ اللَّهُ وَ قَدْ جَاءَكُم بِالْبَيِّنَتِ مِن رَّبِّكُمْ  وَ إِن يَكُ كَذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ  وَ إِن يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُم بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ  إِنَّ اللَّهَ لَا يهَْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ؛ و مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى‏داشت (و تقیه می‌کرد) گفت: «آيا مى‏خواهيد مردى را بكشيد بخاطر اينكه مى‏گويد: پروردگار من «اللَّه» است، در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت و اگر راستگو باشد، (لا اقل) بعضى از عذابهايى را كه وعده مى‏دهد به شما خواهد رسيد خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگوست هدايت نمى‏كند»[7]

داستان مومن آل فرعون که در قرآن به صورت نکره و نا مشخص آمده است و نام او برده نشده و قرآن از او به عنوان «رجل من آل فرعون؛ مردی از آل فرعون»‌ یاد کرده است. بهترین گواه و مستند قرآنی برای قاعده تقیه است. و قرآن صراحتا می‌فرماید که او تقیه کرده و ایمانش را از فرعونیان پنهان داشته است: « يَكْتُمُ إِيمَانَهُ» و با تقیه خود جان پیامبری چون موسی را نجات بخشیده است! آیا این داستان دلیل قرآنی قاعده تقیه نیست؟

 

4. قاعده البینة علی المدعی و الیمین علی من انکر

 

این قاعده در میان فقها در باب قضاوت معروف، مشهود و مشهور است. مرحوم بجنوردی در مدرک و مستندات این قاعده فقط سخن از روایات و اجماع تمام طائفه مسلمین به میان آورده[8] و سراغ قرآن نرفته است به نظر می‌رسد این مرد بزرگ برای این قاعده دلیل قرآنی نیافته است و حال آن که در داستان حضرت داود این قاعده جاری و ساری است و این قاعده دلیل قرآنی محکمی دارد. و حتی آن مرد بزرگ در شناخت مدعی و منکر قلم فرسایی زیادی کرده است ولی با دقت در آیات این داستان می‌شود به راحتی حتی مدعی و منکر را هم شناسایی کرد. 

در امر قضاوت قاضی بایستی احتیاط تمام جوانب را کرده و قضیه طرح شده را بررسی و تفحص نموده و حق را از باطل تشخیص دهد. و آن ممکن نیست مگر در سایه این قاعده که اول بایستی مدعی را شناخت و از او خواهان بینه و دلیل شد و در ثانی منکر را باید شناخت و از او خواهان قسم شد. و در غیر این صورت حکم حقیقی و واقعی مسیر نمی‌شود.

قرآن کریم، در داستان حضرت داود پیامبر اشاره به این قاعده نموده است. از آنجا که حضرت داود قبل از آنکه مدعی را بشناسد و منکر برای او روشن شود و از مدعی بینه و از منکر قسم بخواهد بر حکم کردن عجله کرد، خداوند او را توبیخ کرده است.

آنجا که قرآن برای پیامبر اسلام می‌فرماید: وَ هَلْ أَتَئكَ نَبَؤُاْ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُواْ الْمِحْرَابَ؛ آيا داستان شاكيان هنگامى كه از محراب (داوود) بالا رفتند به تو رسيده است؟»[9]  هنگام که آن دو فرشته به صورت دو طرف دعوا بر داود وارد شدند:

إِذْ دَخَلُواْ عَلىَ‏ دَاوُدَ فَفَزِعَ مِنهُْمْ  قَالُواْ لَا تَخَفْ  خَصْمَانِ بَغَى‏ بَعْضُنَا عَلىَ‏ بَعْضٍ فَاحْكُم بَيْنَنَا بِالْحَقّ‏ِ وَ لَا تُشْطِطْ وَ اهْدِنَا إِلىَ‏ سَوَاءِ الصِّرَاط؛ در آن هنگام كه (بى‏مقدمه) بر او وارد شدند و او از ديدن آنها وحشت كرد گفتند: «نترس، دو نفر شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى ستم كرده اكنون در ميان ما بحق داورى كن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدايت كن»[10] یکی از آن دو گفت: إِنَّ هَاذَا أَخِى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لىِ‏َ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَ عَزَّنىِ فىِ الخِْطَاب؛ اين برادر من است و او نود و نه ميش دارد و من يكى بيش ندارم امّا او اصرار مى‏كند كه: اين يكى را هم به من واگذار و در سخن بر من غلبه كرده است!»[11] ای داود! ای قاضی! چه کنم؟!

حضرت داود بدون آنکه حرف طرف مقابل را نیز بشنود و مدعی و منکر را شناسایی کند و از مدعی دلیل و در صورت عدم دلیل از جانب مدعی، از منکر قسم بخواهد حکم کرده و گفت: قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلىَ‏ نِعَاجِهِ  وَ إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الخُْلَطَاءِ لَيَبْغِى بَعْضُهُمْ عَلىَ‏ بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ وَ قَلِيلٌ مَّا هُمْ... «مسلّماً او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميشهايش، بر تو ستم نموده و بسيارى از شريكان (و دوستان) به يكديگر ستم مى‏كنند، مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند امّا عدّه آنان كم است!»

همین که داود بدون تحقیق و تفحص حکم کرد و آنان رفتند دریافت که در حکم اشتباه کرده و از آزمون الهی به موفقیت بر نیامده و لذا فورا حضرت داود توبه کرد: ... وَ ظَنَّ دَاوُدُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاكِعًا وَ أَنَابَ؛ داوود دانست كه ما او را (با اين ماجرا) آزموده‏ايم، از اين رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد»[12]

 خداوند می‌فرماید: ما توبه داود را پذیرفتیم و بر این حکم مواخذه اش نکردیم: «فَغَفَرْنَا لَهُ ذَالِكَ  وَ إِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَى‏ وَ حُسْنَ مََاب؛ ما اين عمل را بر او بخشيديم و او نزد ما داراى مقامى والا و سرانجامى نيكوست!»[13] ولی نباید چنین کاری می شد یعنی اینکه در باب قضاوت اول حرف طرفین شنیده و مدعی و منکر شناخته شده و از مدعی دلیل و بینه و از منکر قسم در صورت که مدعی دلیل نداشته باشد و امر را به طرف مقابل واگذار کند. پس از آن در مقام قضاوت بر آمده و حکم را صادر کند!

این داستان بهترین دلیل قرآنی برای قاعده: «البینه علی المدعی و الیمین علی من انکر» است که آن قاعده برگرفته از حدیث نبوی است.   

 

5. قاعده قرعه

 

مرحوم بجنوردی در قاعده قرعه که می رسد این عبارت را دارد: «و من جمله القواعد الفقهیه هی قاعدة القرعه»[14] عبارت فوق ظاهر به این دارد که آقای بجنوردی این قاعده را مسلم نپنداشته و لذا تعبیر به: «من جمله القواعد الفقهیه»‌ از او نام برده است. شاید عبارت ناظر به به این نکته باشد که آقای بجنوردی دلیل محکمی از قرآن و سنت برای آن نیافته است هرچند که آن مرد بزرگ دلیل قرآنی برای قاعده قرعه آورده است.

در پاورقی کتاب بجنوردی، آن قاعده به کتاب‌های فقهی ذیل ارجاع داده شده است: القواعد و الفوائد، ج2، ص22، الحق المبین، ص102، عوائد الایام، ص224، عناوین الاصول، عنوان 11، خزائن الاحکام، العدد 5، مجموعه رسائل، ش 20، ص481، اصطلاحات الاصول، ص194، اصول الاستنباط بین الکتاب و السنه، ص106، القواعد، 195، قواعد الفقهی، ص97، قواعد الفقهیه، ص187، القواعد الفقهیه، (فاضل لنکرانی)، ج1، ص421،  القواعد الفقهیه، (مکارم شیرازی)، ج1، ص324، قواعد الفقهیه، العدد35، ص110. و این ارجاعات پرده از این حقیقت بر می‌دارد که قاعده قرعه از در میان فقها مشهور است و لذا همگان از آن نام برده است.  

به عقیده نگارنده (قواعد فقهی در آینه داستان‌های قرآن کریم) قاعده قرعه، از پشتوانه استوار و دلیل قوی از قرآن برخوردار است و در دو داستان به آن اشاره رفته است:

 

1. ۵. قاعده قرعه در داستان حضرت یونس پیامبر (علیه السلام)

 

حضرت یونس از پیامبران الهی است: «وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ»[15]

هنگام که یونس مامور هدایت قوم خویش شد ابتدا آنان او را نپذیرفت، حضرت یونس قوم خود را نفرین و از خدای خویش درخواست عذاب نمود یونس جهت رهایی از عذاب به سوی دریا رهسپار شد و قتی نزدیک دریا شد دید عده ای در کشتی نشسته می‌خواهند به سفر بروند و حضرت یونس خود را به آنان رساند و سوار کشتی شد و از آن مردم و سر زمین معذب خود را دور ساخت تا مبادا به عذاب الهی گرفتار آید. قرآن از آن لحظه چنین یاد می‌کند: «إِذْ أَبَقَ إِلىَ الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ؛ ای پیامبر! به خاطر بياور زمانى را كه – یونس- به سوى كشتى پر (از جمعيّت و بار) فرار كرد!»[16]

نکته جالب داستان این جا است که قوم او توبه کردند و از عذاب الهی نجات یافتند قرآن تنها امتی از امت‌های پیشین که ایمان به موقع آنان باعث نجات شد، قوم یونس را نام برده است: «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى‏ حينٍ؛ چرا هيچ يك از شهرها و آباديها ايمان نياوردند كه (ايمانشان بموقع باشد، و) به حالشان مفيد افتد؟! مگر قوم يونس، هنگامى كه آنها ايمان آوردند، عذاب رسوا كننده را در زندگى دنيا از آنان برطرف ساختيم و تا مدّت معيّنى [پايان زندگى و اجلشان‏] آنها را بهره‏مند ساختيم»[17]

اما حضرت یونس گرفتار قهر الهی شد! چرا؟ زیرا که او پیامبر و راهبر جامعه است! بایستی صبر و تحمل او از همه بیشتر باشد. اما او در هدایت مردم کم حوصله‌گی به خرج داد و برای درخواست عذاب الهی عجله کرد! لذا خداوند او را معذب کرد و نهنگی را به سراغ کشتی فرستاد و ملوانان و سر نشینان فهمیدند رهای از چنگال این نهنگ غیر ممکن است باید راه چاره جست و سر انجام به این نتیجه رسیدند که باید کسی را برای طعمه و غذا برای آن نهنگ گرسته فرستاد تا کشتی، دیگر سر نشنان و بار‌ها جان سالم به در ببرند. از آنجا که هیچ کس داوطلب حاضر نشدند قرعه کشیدند در همان مرحله بنام یونس افتاد دو باره قرعه زدند دفعه دوم نیز به اسم یونس در آمد و مرحله سوم قرعه کشیدند باز هم بنام او در آمد حضرت یونس فهمید که در ین کار حکمتی نهفته است و لذا تسلیم امر الهی و قاعده قرعه شد.

قرآن کریم از آن قاعده قرعه در داستان یونس چنین یاد کرده است: «فَسَاهَمَ فَكاَنَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ؛ آنان قرعه افکندند، (و قرعه به نام یونس افتاد و او) مغلوب شد»[18]

سر انجام به دریا افکنده شد و نهنگ او را بلعید: «فَالْتَقَمَهُ الحُْوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ»[19] از این رو، مدت‌ها به شکم ماهی ماند. اگر یونس تسبیح گویان حقیقی حضرت حق نبود: «فَلَوْ لَا أَنَّهُ كاَنَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ، ماندنش در شگم ماهی تا روز قیامت طول می‌کشید: «لَلَبِثَ فىِ بَطْنِهِ إِلىَ‏ يَوْمِ يُبْعَثُون»[20]

این بود خلاصه ای از قاعده قرعه در داستان حضرت یونس پیامبر (علیه السلام) که به طور اختصار باز گو شد.

 

2. ۵. قاعده قرعه در داستان حضرت مریم مقدس (علیها السلام)

 

زن عمران نذر کرده بود بچه‌ای که در شکم اوست در راه خدا آزاد، روحانی و خادم بیت المقدس باشد: «إِذْ قَالَتِ امْرَأَتُ عِمْرَانَ رَبّ‏ِ إِنىّ‏ِ نَذَرْتُ لَكَ مَا فىِ بَطْنىِ مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنىّ‏ِ  إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛ (ای رسول ما! به ياد آوريد) هنگامى را كه همسرِ «عمران» گفت: «خداوندا! آنچه را در رحم دارم، براى تو نذر كردم، كه «محرَّر» (و آزاد، براى خدمت خانه تو) باشد. از من بپذير، كه تو شنوا و دانايى»[21] به عقیده زن عمران آن جنین در شکم بایستی فرزند پسر و ذکور باشد تا از عهده خدمت به جامعه و بیت القدس بر آید. و لذا هنگام که او را دختر یافت رو به خدایش کرده و عرضه داشت: «...قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏...؛ خداوندا! من او را دختر به دنیا آوردم؟!!» و حال آنکه خداوند از آنچه او به دنیا آورده بود آگاه تر بود: «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ» از این رو، خالق یکتا، به خاطر دلداری همسر عمران فرمود: آن مرد که تو می‌پنداری به پای این دختر نمی‌رسد. (یعنی این که این دختر، یک شخصیت استثنایی است): «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى؛ پسر، همانند دختر نيست» لذا بایستی گفت، مراد از الف و لام (الذکر و الانثی) الف و لام ذکری و عهدی است یعنی ای مریم آن پسری را که تو نذر کرده بودی برای خدمت به بیت المقدس و در نظر داشتی، هم دریف این دختر (یعنی مریم)ی که من آفریده ام نمی‌رسد. نه اینکه هیچ پسری به پای هیچ دختری نمی‌رسد! در این صورت آیه معارضه می‌کند با آن آیه که خداوند در جای دیگری از قرآن فرموده است: به دو علت: یک برتری مردان بر زنان از جانب خود خداوند است: بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ... » دوم این که مردان اموال و دارای خویش را در راه خدا انفاق  می‌کنند (یعنی جنبه انفاق در مردان بیشتر است همان گونه که حسادت در زنان بیشتر است): «وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِ...؛» مردان بر زنان قیوم و سر پرست می‌باشند: «لرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساء...ِ»[22]

بنابراین، مراد از آیه فوق در داستان حضرت مریم  «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى» مطلق مرد و زن نیست. بلکه منظور از آن مرد و زن عهدی ذهن همسر عمران است.  از این رو، وقتی همسر عمران، از نظر خداوندگار آگاه شد، عرضه داشت: من او را مریم نام نهادم: «وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ»  و او و فرزندانش را از (وسوسه‏هاى) شيطان رانده شده، در پناه تو قرار مى‏دهم: «وَ إِنِّي أُعيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ!»[23]

آری حضرت مریم برگزیده الهی است. به همین خاطر علما و بزرگان از بنی اسرائیل به منظور افتخار خدمت به مریم و کفالت او با همدیگر دعوا و کمکش کردند، سر انجام به قرعه رو آوردند، آنجا که خداوند به پیامبرش می فرماید: این (داستان مریم و قاعده قرعه) از اخبار غیبی و وحیانی است آن را ما به تو وحی کریم: «ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ إِلَيْكَ» و تو نزد آنان (علمای بنی اسرائیل) نبودی!: «وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ» و باز تو نبودی که آنان بر سر موضوع کفالت مریم، چقدر باهم دعوا و مخاصمه کردند!: «...وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» به چه منظور؟ برای آنکه کدام یک امر کفالت و خدمت به مریم را به عهده بگیرند!:  «...أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ ...» سر انجام به قاعده قرعه تن داده و راضی شدند!: « إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ...»[24]

بنابراین، قاعده قرعه دو بار در داستان‌های قرآن کریم اتفاق افتاده و قرآن آن را نتنها رد نکرده بلکه تایید نموده و از طرف روایات پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه هدات (علیهم السلام) نیز رد و منع صوت نگرفته، پس چنین نتیجه می‌گیریم که قاعده قرعه مستند بنام قرآن کریم نیز دارد و این موضع (قرعه) مخصوص امت‌های گذشته نیست.

 نکته: قواعد فقهی در آینه داستان های قرآن کریم ادامه دارد منتظر بمانید. 


[1]. بجنوردی،  

[2]. کهف/74.

[3]. نجم/3.

[4]. نجم/4.

[5]. بجنوردی، القواعد الفقیه، ج5، ص47.  

[6]. غافر/27.

[7]. غافر/28.

[8]. بجنوردی، القواعد الفقهیه، ج3، ص71.

[9]. ص/21.  

[10]. ص/22.  

[11]. ص/23.

[12]. ص/24.  

[13]. ص/25.

[14]. بجنوردی،‌ القواعد الفقهیه، ج1، ص59.  

[15]. صافات/139.

[16]. صافات/140.

[17]. يونس/98.    

[18]. صافات/141.

[19]. صافات/142.  

[20]. صافات/144- 143.  

[21]. آل عمران/33.  

[22]. نساء/34.

[23]. آل‏عمران/36.    

[24]. آل‏عمران/44.    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 18:50  توسط محمدی کجرانی   | 

لطائف قرآنی

      

نوشته ای سر قبر سلطان محمود

سلطان محمود گوری برای خود ساخت و به یکی از ندیمان گفت: آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گورم حک کنیم: ندیم گفت: «هَاذِهِ جَهَنَّمُ الَّتىِ كُنتُمْ تُوعَدُون؛ این همان دوزخی است که برای شما وعده دادند.[1]

 

اگر نوح نمی‌‌رود دیگری را بفرست!

 

مردی عرب به نماز ایستاده بود و بسیار عجله داشت و می‌خواست نماز هر چه زودتر تمام شود و او به کارش بپردازد. پیشنماز بعد از خواندن سوره فاتحه سوره نوح را شروع کرد و گفت: «إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ؛ ما نوح را به سوی قوم او فرستادیم ...»[2] اما دنباله آیه را فراموش کرد و مدتی نمازگزاران را منتظر گذاشت. مرد عرب که نمی‌توانست صبر کند با صدای بلندی گفت: ‌ای آقا! اگر نوح نمی‌رود کس دیگری را بفرست و ما را بیش از این در انتظار مگذار.[3]

 

زن نکته سنج

 

روزی زنی را نزد حجاج آوردند که قبیله او سرکشی کرده بود حجاج به او گفت: ‌ای زن! آیه‌ای مناسب بخوان تا تو را ببخشم. زن این آیه را خواند:‌«اذا جاء نصراللّه والفتح. ورأیت النّاس یخرجون من دین‌اللّه أفواجاً! «حجاج گفت: ‌وای بر تو! اشتباه گفتی، بلکه «یدخلون فی‌دین‌اللّه»[4] درست است. زن گفت:‌‌ای حجّاج «دخلوا و انت تخرجهم؛ یعنی آن‌ها داخل در دین خدا شدند و تو آن‌ها را از دین خدا خارج کرده ای!

مرد شامى و امام حسين‏

شخصى از اهل شام به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه آمد. چشمش افتاد به مردى كه در كنارى نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسيد: اين مرد كيست؟ گفته شد:  «حسين بن على بن ابى طالب است.» سوابق تبليغاتى عجيبى (معاویه و شامیان) كه در روحش رسوخ كرده بود موجب شد كه ديگ خشمش به جوش آيد و قربة الى اللَّه آنچه مى‏تواند سب و دشنام نثار حسين بن على بنمايد. همينكه به امام نزیک شد هرچه خواست گفت و عقده دل خود را گشود، امام حسين بدون آنكه خشم بگيرد و اظهار ناراحتى كند، نگاهى پر از مهر و عطوفت به او كرد و پس از آنكه چند آيه از قرآن مبنى بر حسن خلق: «...وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً...»[5] و عفو «...إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً»[6]و اغماض: «...وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ...»[7] قرائت كرد به او فرمود: «ما براى هر نوع خدمت و كمك به تو آماده‏ايم.» آنگاه از او پرسيد: «آيا از اهل شامى؟» جواب داد: آرى. فرمود: «من با اين خلق و خوى سابقه دارم و سرچشمه آن را مى‏دانم.». پس از آن فرمود: «تو در شهر ما غريبى، اگر احتياجى دارى حاضريم به تو كمك دهيم، حاضريم در خانه خود از تو پذيرايى كنيم، حاضريم تو را بپوشانيم، حاضريم به تو پول بدهيم.». مرد شامى كه منتظر بود با عكس العمل شديدى برخورد كند و هرگز گمان نمى‏كرد با يك همچو گذشت و اغماضى روبرو شود، چنان منقلب شد كه گفت:  «آرزو داشتم در آن وقت زمين شكافته مى‏شد و من به زمين فرو مى‏رفتم و اينچنين نشناخته و نسنجيده گستاخى نمى‏كردم. تا آن ساعت براى من در همه روى زمين كسى از حسين و پدرش مبغوضتر نبود، و از آن ساعت برعكس، كسى نزد من از او و پدرش محبوبتر نيست.[8]

 

 اثر گوش دادن قرآن‏ مجید

 

ابن مسعود يكى از نويسندگان وحى بود، يعنى از كسانى بود كه هرچه از قرآن نازل مى‏شد، مرتب مى‏نوشت و ضبط مى‏كرد و چيزى فروگذار نمى‏كرد.

يك روز رسول اكرم به او فرمود: «مقدارى قرآن بخوان تا من گوش كنم.» ابن مسعود مصحف خويش را گشود، سوره مباركه نساء آمد، او مى‏خواند و رسول اكرم با دقت و توجه گوش مى‏كرد، تا رسيد به آيه 41: «فَكَيْفَ اذا جِئْنا مِنْ كُلِّ امَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهيداً» يعنى چگونه باشد آن وقت كه از هر امتى گواهى بياوريم، و تو را براى اين امت گواه بياوريم. همينكه ابن مسعود اين آيه را قرائت كرد، چشمهاى رسول اكرم پر از اشك شد و فرمود: «ديگر كافى است.» [9]



[1]. کشکول شیخ محمد منتظری ص145. یس/36.

[2]. نوح/1.

[3]. فخرالدین علی صفی ، گنجینه لطایف.

[4]. نصر/2.

[5]. بقره/83.

[6]. نساء/43.

[7]. آل عمران/159.

[8]. مطهری، مرتضی، مجموعه‏ آثار، ج‏18، ص 211، داستان راستان.

[9]. مطهری، مرتضی،مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏18، ص318، داستان راستان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:18  توسط محمدی کجرانی   | 

از دوستان که سری به وبلاک بنده زده و یا می زنند! خوآّهشمندم ردی پای از خود بنام (نظر بدهید) به جای بگزارد تا من نیز به سایت و یا بلاک آن عزیز سرک بزنم! این گونه هم من تشویق به کارم می شوم که دوستان و علاقه مندان قرآنی و علمی دارم و نیز می توانم زحمات شما را جبران کنم. بنابراین منتظر نظر مبارک تان هستم! 

دوستان تان مهدی کجرانی  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 17:41  توسط محمدی کجرانی   | 

نیم نگاه مالک به کوشه ای زندگانی امام صادق (علیه السلام)

 به مناسبت شهادت امام صادق که روز شنبه ۲. ۷. ۹۰ در پیش است.

مالك ابن انس از رهبران چهار مذهب عامه است و از شاگردان بلاواسطه مکتب امام صادق (علیه السلام) است: و لذا استادش امام صادق رئس مذهب شیعه 12 امامی را خوب می شناسد از این رو او استاد خویش چنین معرفی می کند

حکایت شاگرد مالک از استادش امام صادق (علیه السلام) در دو نوبت به ما رسیده است یکی در جلسات درس و دیگری در حالات عمومی:

 

1.     حال معنوی امام صادق (علیه السلام) در کلاس درس  

 

مالک بن انس می گوید هر گاه امام صادق (علیه السلام) را در جلسات درس: (وَلَقَدْ كُنْت أَرَى جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ (علیهما السلام) می دیدم او همواره در این چهار حال بود:

 

1.     امام صادق (علیه السام) اهل دعا و تداوم بخشی نیایش در قالب دعا بوده است: وَكَانَ كَثِيرَ الدُّعَابَةِ

2.     آن حضرت با مردم خوش برخورد بوده است: وَالتَّبَسُّمِ

3.     استاد مالک حضرت جعفر بن محمد الصادق (علیهما السلام) احترام ویژه به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) داشته است: فَإِذَا ذُكِرَ عِنْدَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ اصْفَرَّ لَوْنُهُ

4.     درس استاد مالک پر از معنویت بوده است هرگاه امام صادق (علیه السلام) حدیث نقل می کرده است همواره در طاهرت ظاهری و باطنی بوده است. زیرا که امام صادق (علیه السلام) از مطهران قرآن است آنجا که قرآن می فرماید: [لم یمسه الا المطهرون]:  وَمَا رَأَيْته يُحَدِّثُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إلَّا عَلَى طَهَارَةٍ . وَلَقَدْ اخْتَلَفْت إلَيْهِ زَمَانًا!

 

2.     حالات عمومی امام صادق از زبان شاگردش مالک بن انس

 

مالک ابن انس می گوید: امام صادق در حالات عمومی از سه حال خارج نبود: این حصر است: فَمَا كُنْت أَرَاهُ إلَّا عَلَى ثَلَاثِ خِصَالٍ :

  1. یا دائما در حال نیایش و نماز بوده است: إمَّا مُصَلِّيًا
  2. یا در سکوت و سیر و سلوک در آیات انفوسی و بیرونی جهان طبیعت بوده است: وَإِمَّا صَامِتًا
  3.  ویا در حال خواندن کتاب الهی قرآن کریم بوده است. وَ إِمَّا يَقْرَأُ الْقُرْآنَ
  4. سخنی بر زبان نراند که خود را بوسیله آن به مردم معرفی کند و از آن کلام به نفع خود استفاده کند یعنی در حقیقت شاگرد استادش را این گونه معرفی می کند که او هادی الی الله بود یعنی مردم را به سوی خدا سوق و ارجاع می داد نه به سوی نفس و هوای نفس خود: وَلَا يَتَكَلَّمُ فِيمَا لَا يَعْنِيهِ
  5. امام صادق از نظر مالک جزو علمای اسلام است:  وَكَانَ مِنْ الْعُلَمَاءِ
  6. نکته پایانی حکایت مالک از استادش امام صادق (علیه السلام) اینکه آن حضرت جزو بندگان خاشعین الهی بوده است: وَالْعُبَّادِ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ اللَّهَ .[1]

 



[1]. مكتب الشامله‘ مجوع فتاوي ابن تيميه‘ الحكايه المكلابه علي مالك في الاستشفاع القبرز  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:46  توسط محمدی کجرانی   | 

 

 مبانی قرآنی توسل در داستان حضرت یوسف

 

این نکته جلب توجه می‌کند  که در ادامه جریان بینایی چشمان حضرت یعقوب و شرمندگی برادران یوسف نزد برادر و پدر، برادران شرمسار، از یوسف و یعقوب خواهان توسل پیش پرودگار اند.

وقتی برادران حقیقت را دریافتند بدین معنا، آن کسی را که ما سر خان نعمت و امنیت او نشسته‌ایم همان یوسف است که او را مدت‌ها پیش به چاه افکنده بودیم از این‌رو، برادران سخت شرمسار و خجل گشتند و فورا از یوسف خواهان عفو و بخشش شده و او را به پیشگاه خداوند وسیله قرار دادند: «قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَ إِن كُنَّا لَخَطِِينَ؛ گفتند: «به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما برترى بخشيده و ما خطاكار بوديم!»[1] حضرت یوسف بدون درنگ و معطلی عذر آنان را پذیرفته و از حق تعالی برای آنان آروزی آمرزش می‌کند: قَالَ لَا تَثرِْيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ  يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ  وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ؛ گفت: «امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست! خداوند شما را مى‏بخشد و او مهربانترين مهربانان است.»[2]

هنگامی که برادران از خشم یوسف در امان و شامل رحمت و مغفرت او خدایش شدند، خیال آنان از طرف یوسف راحت شدند. اما یاد شان نرفته بود که آنان یک دل دیگر را نیز رنجور کرده و چشمی را نابینا کرده بودند و آن حضرت یعقوب پدر سال خورده آنان است. از او نیز بایستی عذر بطلبند و او را نیز به پیشگاه خداوند وسیله قرار بدهند تا خداوند بدین سبب از گناهان آنان بگزد و قلم عفو بر جرایم آنان بکشند. از این رو، پیشواز پدر چنین نالیدند:  «قَالُواْ يَأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِِينَ؛ گفتند: «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم!»[3]  پدر برای آمورزش و توسل عجله نکرد هر چند که وعده نزدیک داده است: «قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبىّ‏ِ  إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛ گفت: «بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى‏طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است!»[4]

از آيات فوق استفاده مى‏شود كه تقاضاى استغفار از ديگرى نه تنها منافات با توحيد ندارد، بلكه راهى است براى رسيدن به لطف پروردگار، و گرنه چگونه ممكن بود يعقوب پيامبر، تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براى آنان بپذيرد، و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد.

اين نشان مى‏دهد كه توسل به اولياى الهى، اجمالا امرى جائز است و آنها كه آن را ممنوع و مخالف با اصل توحيد مى‏شمرند، از متون قرآن، آگاهى ندارند و يا تعصبهاى غلط مانع ديد آنها مى‏شود.[5]

قرآن کریم به انسان آموخته است که بایستی راه توسل را فراموش نباید کرد به هر نحوی ممکن برای رسیدن به خداوندگار وسیله را دریابند: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ وَ جاهِدُوا في‏ سَبيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و وسيله‏اى براى تقرب به او بجوئيد! و در راه او جهاد كنيد، باشد كه رستگار شوید!»[6]

توسل جز این نیست که راه گم کرده را و خطا رفته را به راه راست و دریای رحمت پروردگاری وسل کند و دست رمیده را در دست صاحب آن گذاشته و هر دو را سر سفره آشتی کنان بنشاند. لذا مفردات وسیله را به معنای توسل، وصل کردن و رسیدن به چیزی گرفته است.[7] و این معنا دور از حقیقت نیست.

برادران خطا کار یوسف خوب دریافتند که هیچ کس در آن زمان غیر از یعقوب و یوسف در پیشگاه خالق یکتا تقرب و نزدیک نیستند اگر این دو تا از خداوند چیزی را بخواهند خدای آنان خواسته آنان را هر گز رد نمی‌کند. و چنین هم شد. 


[1]. یوسف/91.

[2]. یوسف/92.  

[3]. یوسف/97.

[4]. یوسف/98.

[5]. تفسير نمونه، ج‏10، ص77.

[6]. مائدة/3.

[7].  المفردات فی غریب القرآن، ج1، ص871.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:0  توسط محمدی کجرانی   | 

مبانی قرآنی شفاء، دعا، توسل و زیارت

مقدمه

در مجموعه فتاوای ابن تیمه آمده است که شفاء خواستن از شخص مرده بدعت و حرام است. زیرا که او از دیدگان غایب و دست او از دنیا کوتاه است. به همین سبب او قادر به شفابخشی نیست. و دست دراز کردن به سوی مردگان و توسل به آنان شرک است.(مکتبه الشامله مجموعه فتاوای ابن تیمیه) 

اگر چنین است چرا پیراهن یوسف دیدگان یعقوب را شفا داد؟ آیا صرف پیراهن شفا دهنده است و یا نفس گرم یوسف؟ قطعا جواب این است که نفس گرم یوسف شفا بخش است! اگر چنین است یوسف که فرسنگ ها مسافت دور از یعقوب بود و دست او از پدر کوتاه بود! چطور شد از راه دور و از غیبت چشمان نا بینای پدر را بینا کرد؟ و حال آنکه ریشه نظر شما به این جا بر می گردد که مسافت دور و حائل شدن و کوتاهی دست شفاء دهنده از  موانع شفاء دادن است. پس یوسف از کدام راه چشمان پدر را شفا داده است؟

پس بایست پذیرفت که شفاء، دعا و توسل ریشه در قرآن کریم دارد. لذا کسانی که قرآن را باور دارند. بایستی به شفاء، زیارت، دعا و توسل معتقد باشند. و مخالف آنها مخالف صریح قرآن کریم است و هر کس که معارف قرآنی را منکر شود منکر قرآن به حساب می آید و منکر قرآن مرتد و کافر است زیرا که قرآن از ضروریات دین اسلام است.

بنابراین، پنداشتن شرک بودن شفا،دعا، توسل و زیارت، خلاف قرآن کریم است و ابن تیمیه خلاف قرآن کریم فتوا داده است.

نمونه‌های قرآنی

1. داستان شفا بخشی پیراهن یوسف برای چشمان یعقوب

داستان حضرت یوسف و یعقوب و انداختن پیران یوسف بر صورت یعقوب و شفای چشمان یعقوب یکی از نمونه های قرآنی است که دعا، توسل و زیارت را تایید نموده است.

داستان از اینجا شروع می شود هنگامی که برادران، یوسف را شناخت و یوسف آنان را بخشید فرمود: با این پیران به سوی پدر روید و آن را بر صورت او بیندازید او را بینا خواهید یافت آن گاه همگی با خانواده‌های تان نزد من بیایید: «اذْهَبُواْ بِقَمِيصىِ هَاذَا فَأَلْقُوهُ عَلىَ‏ وَجْهِ أَبىِ يَأْتِ بَصِيرًا وَ أْتُونىِ بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ؛ اين پيراهن مرا ببريد، و بر صورت پدرم بيندازيد، بينا مى‏شود! و همه نزديكان خود را نزد من بياوريد!»[1]

تاهنوزه خبر یوسف به مشام یعقوب نرسیده ولی چون او اهل دل و عاشق یوسف است بوی او را احساس کرده است: آنجا که قرآن می‌فرماید: وقتی که کاروان از شهر مصر به مقصد کنعان حرکت کردند حضرت یعقوب گفت: اگر مرا سر زنش نکنید من بوی یوسف را استشمام می‌کنم: «وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنىّ‏ِ لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ  لَوْ لَا أَن تُفَنِّدُونِ؛ هنگامى كه كاروان (از سرزمين مصر) جدا شد، پدرشان [يعقوب‏] گفت: «من بوى يوسف را احساس مى‏كنم، اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد!»[2]

باز ماندگان و خانواده‌های برادران یوسف، سخن یعقوب سال خرده را به باد مسخره گرفته و او را گمراه خواندند: «قَالُواْ تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلَالِكَ الْقَدِيم؛ گفتند: «به خدا تو در همان گمراهى سابقت هستى!ِ»[3]

سر انجام وقتی بشیر و مژده دهنده سر آمد و پیران یوسف را به صورت یعقوب انداخت چشمان او بینا شد و آن وقت بود که حضرت یعقوب بازماندگان را مورد عتاب و عقاب قرار داده و به آنان فهماند چیزی را که نمی‌دانید هیچ‌ گاه به باد سخریه نگیرید و کسی را گمراه نخوانید: «فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَئهُ عَلىَ‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا  قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنىّ‏ِ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛ امّا هنگامى كه بشارت دهنده فرا رسيد، آن (پيراهن) را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد! گفت: «آيا به شما نگفتم من از خدا چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد؟!»[4]

برادران هنگام که بار سفر را از دوش انداختند بلافاضله گردا گرد پدر جمع شدند همگی مژده‌گانی یوسف خواستند و به یعقوب تبریک باش گفتند برادران خطا کار در ظاهر خویش را خوش حال جلوه دادند اما در ته دل از غضب پدر بیمناک بودند ازاین‌ رو، به پیشگاه پدر زانو زدند و دست تمنای بخشش را به سوی او دراز کردند و او را به درگاه خداوند وسیله قرار داده و به او دست توسل به سوی غفران و آمورزش الهی دراز کردند و گفتند: «قَالُواْ يَأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِِينَ؛ «پدر! آمرزش گناهان ما را از درگاه وحدانیت تو بخواه، - زیرا که شما فرستاده خدا و به پیشگاه خداوندگار آبرو داری!- و ما –سخت- خطاكار بوديم!»[5]

حضرت یعقوب قبول غفران را موکول به آینده نموده و پس از اندک گوش مالی از خداوند می‌خواهد که آنان را ببخشد: «قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبىّ‏ِ  إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛ گفت: «بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى‏طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است!»[6]

تفسیر

در این تکه‌ی از داستان، دعا، زیارت، توسل و نتیجه آن که شفا یافتن است به خوبی نمایش داده شده است.

1. دعا و یا تعیین محل درد

خداوند در قرآن انسان‌ها را هم دعوت به دعا کردن نموده و هم قول اجابت آن را داده است. «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني‏ أَسْتَجِبْ لَكُمْ ...؛ پروردگار شما گفته است: «مرا بخوانید تا (دعاى) شما را به اجابت برسانم...»[7]

از آنجا که در آیه فوق دعا همواره با پذیرش همراه است. ممکن نیست کسی خدا را بخواند و حق تعالی خواسته او را بر آورده نکند. زیرا که خواست(دعا) و اجابت قرین هم آمده است: «ادْعُوني‏ أَسْتَجِبْ لَكُمْ»

حضرت یوسف هنگامی که از برادران احوال پدر را جویا شد دریافت که یعقوب چشمان را در فراق یوسف از دست داده است.[8]  لذا یوسف به دنبال چاره جوی بر آمده از آنجا که مشکل گشای انسان‌ها خداوند است یوسف دست نیاز را به درگاه بی نیاز گشود از این رو، بار دیگر عنایت های خداوندی به سوی یوسف سرا زیر شد، خداوند بوسیله پیراهن او دیدگان نابینای پدر را بینا نمود[9]. فراق و درد را به وصل و شفا تبدیل نموده است.

خداوند برای هر دردی دوا و برای هر گره وسیله قرار داده است. لذا پیامبر اسلام حضرت محمد بن عبد الله (صلی الله علیه و آله) فرموده است: «فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يُنْزِلْ دَاءً إِلَّا وَ قَدْ أَنْزَلَ لَهُ دَوَاءً؛ همانا! خداوند دردی را نفرستاده مگر اینکه همراه دواء آن را نیز نازل نموده است!»[10]

از این رو، پیامبران امامان، رهبران دینی، حکیمان، دکترا، اطبا و صاحبان دل، همواره برای دردی چاره جوی کرده و می کنند زیرا که آنان به خوبی می دانستند خداوند که درد داده دوای آن را نیز عنایت نموده است. بنابر این، لذا است که در علم طب درد یابی از نکات مهم است و مبنای آن نوع سیره الهی و بشری است. پیامبران، امامان، دکترها، دوا نویسان،  ابتدا درد فرد، گروه، و جامعه را شناسایی و سپس در پی‌معالجه و شفای آن بر می‌آیند:

1.از این رو، حضرت یوسف وقتی که آگاه شد پدر پیر او دیدگان را از دست داده است برای باز گرداندن بیانی او پیراهن وجود را فرستاد و دستور داد آن را بر صورت نابینای پدر انداخته انشاء الله چشمان او بینا خواهد شد!: «فَأَلْقُوهُ عَلىَ‏ وَجْهِ أَبىِ يَأْتِ بَصِيرًا...»[11] و چنین شد. فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَئهُ عَلىَ‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا...»[12]

2. کار آمد  پیراهن یوسف

پیراهن یوسف کار آمد‌ های گوناگون و زیادی داشته است:

۱.گاهی پیراهن یوسف برادران را به مقصود می‌رساند: «وَ جَاءُو عَلىَ‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِب»[13]

۲.برخی اوقات دیدگان یعقوب را از دست می‌دهد: «فَصَبرٌْ جَمِيلٌ»[14]

۳.بعضا، بی‌گناهی یوسف را مشخص می‌کند: «فَلَمَّا رَءَا قَمِيصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِن كَيْدِكُنَّ  إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ»[15]

۴.در جای دیگر، چشمان نابینای یعقوب را شفا می‌دهد: « اذْهَبُواْ بِقَمِيصىِ هَاذَا فَأَلْقُوهُ عَلىَ‏ وَجْهِ أَبىِ يَأْتِ بَصِيرًا وَ أْتُونىِ بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ»[16] «فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَئهُ عَلىَ‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا...»[17]

۵.در نتیجه عاشق (یعقوب) و معشوق(یوسف) را که مدت‌ها در فراق هم، چون شمع سوختند به دریایی وصال وصل نموده و کلبه احزان را  به گلستان تبدیل می‌کند: « وَ قَالَ يَأَبَتِ هَاذَا تَأْوِيلُ رُءْيَاىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبىّ‏ِ حَقًّا»[18]

اگر پيراهنى كه جوار يوسف است نابينا را بينا مى‏كند، پس در تبرك به مرقد و صحن و سرا و درب و ديوار و پارچه و هر چيز ديگرى كه در جوار اولياى خدا باشد، اميد شفا هست.[19]

3. نوع پیراهن یوسف

آیا نوع پیراهن در شفا بخشیدن تاثیر دارد؟ یا آن شخص و آن دم مسیحا نقش عمده را ایفا می‌کند؟

آنچه که مهم است شخص مهم است نه پیراهن و نه جنس آن، هر پیراهنی شفا نمی‌دهد و هر دست دوا نمی‌بخشد بلکه پیراهن یوسف شفا و دست عیسی مسیح دوا مرحم درد است. اما در عین حال دانشمندان و مفسران برای آن چندین وجه نقل کرده است:

1. 3. پیران ابراهیم

برخی بر این باورند که مراد از پیراهن یوسف پیراهن ابراهیم بوده که نسل در نسل به یوسف رسیده است.[20]

2. 3. پیراهن بهشتی

از بعضی از روایات نيز استفاده مى‏شود كه اين پيراهن يك پيراهن معمولى نبوده يك پيراهن بهشتى بوده كه از ابراهيم خليل در خاندان يعقوب به يادگار مانده بود و كسى كه همچون يعقوب شامه بهشتى داشت، بوى اين پيراهن بهشتى را از دور احساس مى‏كرد.

فخر رازی در این مورد این روایت را نقل کرده است: واحدي از أنس بن مالك و او از رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم، پیامبر فرموده سخن خداوند: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً»[21] اشاره به این دارد وقتی که نمرود جبار، ابراهيم را به آتش آنداخت جبريل پیراهنی را از بهشت آورده و ابراهیم را پوشاند و از آن آتش نمرودی نجات یافت. ابراهیم آن پیراهن را به إسحاق و اسحاق به يعقوب و يعقوب آن را در بسته ای از طلا پیچانده و در گردن یوسف به صورت تعویذ کرده وقتی یوسف در چاه انداخته شد آن پیران در گردنش بوده است.[22]

3. 3. پیراهن معمولی یوسف

مرحوم خواجه عبد الله انصاری عارف و دلسوخته صاحب کتاب «مناجات نامه خواجع عبد الله» قائل بر این است که این پیراهن همان پیراهن تن یوسف بوده است. یعنی همان پیراهن معمولی که همیشه وقت می‌پوشیده لذا گفته است: « يوسف بفرمان حق پيراهن از سر بر كشيد و بايشان داد، گفت: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا»[23] این جمله خواجه که فرمود: «پیراهن از سر بر کشید» اشاره به پیراهن معمولی دارد.

بیضاوی دیگر از علمای اهل سنت نیز قائل بر پیراهن معمولی دارد. و لذا گفته است: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا ای القميص الذي كان عليه؛ مراد از آیه قرآن که یوسف به برادران فرمود: با این پیراهن من به نزد پدر بروید! یعنی این پیراهن که من در تن دارم»[24] یعنی همین پیراهن معمولی کار ساز است زیرا که توأم با نفس مسیحایی است.

به نظر این تحقیق مراد پیراهن معمولی است. نه پیراهن بشتی و نه پیراهن ابراهیم که نسل به نسل به او رسیده باشد و یعقوب آن را تعویذ کرده در گردن یوسف انداخته باشد و آن یوسف را در چاه حفظ کرده باشد و این شبیه افسانه های اسرائیلی و یهودی و نصرانی‌هاست. حقیقت غیر از افسانه است. پیراهن شفا بخش نیست آنچه که شفا بخش است نفس و جان است که به آن پیراهن خورده است. از این رو، مفسرین شیعه اصلا به سراغ این مطلب نرفته که آن پیراهن چه پیراهنی بوده است؟ هرچه می‌خواهد باشد کار ساز یوسف است نه پیراهن، پیراهن یک وسیله و یک اسباب است آن که شفا می‌دهد و کار آمد است نفس گردم یوسف است. شیعه اگر زره و گنبد و بارگاه متعلق به امامان را زیارت می کنند و خود را متبرک می کنند قائل به کار آمدی آن زره و گنبد و بارگاه نیست بلکه بر این باور هستند که زره شفا نمی دهد بلکه آن وجود نازنین که زیر آن گنبد و زره خوابیده است او شفا می‌بخشد لذا صرف پیراهن یوسف شفا بخش نیست بلکه آن نگاه یوسف شفا دهنده است.

حاجیان اعم از شیعه و سنی که گردا گرد خانه خدا طواف می‌کنند به منظور صرف آن خانه آجری و سنگی و سفالی نیست بلکه از آن جهت آن را زیارت می‌کنند که آن منسوب به معبود یکتا و خدا و خالق آن شیعه و سنی است. سنی و شیعه ای اگر جلد قرآن را می‌بوسند و آن پارچه اطراف قرآن را زیارت می‌کنند صرف آن پارچه نیست بلکه از آن جهت که آن پارچه وصل به کتاب آسمانی است و کتاب در آن پیچیده شده است آن را از آن جهت زیارت و می‌بوسند. این شرک نیست این عین حقیقت است. و ریشه در اعتقادات اصیل دینی و قرآنی دارد و منکر آن چون وهابیت دور از اصالت دینی و قرآنی هستند. وهابی‌ها نه تنها سنی نیستند! بلکه همانند خوارج دور و خارج از از اسلام و قرآن هستند.    

4. شفا بخشی پیراهن یوسف

مولوی که خود یکی از صاحبان دل و راز نگهدار است قائل به شفاعت پیراهن یوسف است. هر چند که خود مسلک سنی گری دارد، از این رو، در داستان تحت عنوان «بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار ...» چنین یادی از شفای پیراهن یوسف کرده است:

   اين نفس جان[25] دامنم بر تافته ست            بوى پيراهان يوسف  يافته ست‏[26]

ملا هادی سبزواری در تفسیر این شعر چنین گفته است: اين نفس جان: سؤال و جواب كس با جان خود، از باب تجريد است، و اين به حسب لفظ است. و اما به حسب حقيقت، پس از آن باب است كه حقيقت و باطن روح انسانى، چيزى است وراى تن، و وراى دل و جان هم. و آن است كه خالى از اينها مى‏شود و به اينها و مطالب و مآرب اينها مى‏نگرد. و از اينجا مى‏گويى: «نفسى» و «قلبى» و «روحى».[27] یعنی وقتی جان و روح کسی با دیگری در عالم جان و تجرد یکی و متحد شد آنگاه او را از خود و خود را از او می‌داند به قول معروف: «ما دو بدن در یک روحم» می‌شود. شاهد دیگر آن حدیث نبوی است که فرمود: السلمان منا اهل البیت،‌ سلمان از ما اهل بیت است! هر چند که سلمان نژاد، خون، پوست رم او عجمی و غیر از خاندان پیامبر بود و پیامبر و اهل بیت او عرب، اما از آنجا که سلمان در عالم بالا و معنا و حقیقت با پیامبر یکی شده بود و حقیقت پیامبر و آل او را درک کرده بود لذا پیامبر فرمود: سلمان از ما اهل بیت است!

مولوی می‌خواهد بگوید: اینکه یعقوب از یوسف در عالم معنا خبر دار شد بخاطر اتحاد جان و روح یعقوب با یوسف در عالم بالا و والا بوده است. و این رازی بود میان یعقوب و یوسف که خداوند به این دو پدر و پسر عطا نموده بود. لذا هیچگاه در باور یعقوب کشته شدن یوسف نگنجید. شاید او در عالم جان و روح از یوسف، و یوسف از او آگاه و خبر داشته است. 

مولوی در ادامه می‌گوید: بوی بد دیده را تاریک و تار می کند ولی بوی یوسف دیده را بینا و شفا می‌دهد:

         بوى بد مر ديده را تارى كند            بوى يوسف ديده را يارى كند[28]

موسی نثری دیگر از شارحان مثنوی در تفسیر این بیت مولوی گفته است: اين بو (یعنی بوی پیراهن یوسف) رهبر و پيش آهنگى است كه ترا (یعنی یعقوب) تا بهشت و كوثر راهنمايى مى‏كند،. بو دواى چشم و سازنده نور است نديدى كه ديده يعقوب به استشمام بويى بينا گرديد. بوى بد چشم را تاريك و بويى كه از ديار يوسف آيد ديده را روشن (و شفا) مى‏سازد.[29]

از مفسرین اهل سنت فخر رازی در تفسیر این آیه «اذْهَبُواْ بِقَمِيصىِ هَاذَا فَأَلْقُوهُ عَلىَ‏ وَجْهِ أَبىِ يَأْتِ بَصِيرًا وَ أْتُونىِ بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ»[30] گفته است: وقتی یوسف از برادران با خبر شدند که چشمان پدر نابینا شده است پیراهن خویش را برای شفائی دیدگان او بدست برادران فرستاد! فخر ابتدا سخن مفسرین را نقل می‌کند که آنان گفته اند: انداختن پیراهن یوسف بر صورت یعقوب موجب قوت دیدگان یعقوب بوسیله وحی از جانب خداوند شده است و اگر وحی در کار نبود ما (مفسرین) به حقیقت و معنای عمل یوسف پی نمی بردیم! زیرا که عقل بشری به آن راه ندارد و نخواهد داشت!

در آخر فخر خودش اظهار نظر کرده و گفته است:

ممكن است این سخن نیز گفته شود که شاید یوسف می دانیست که نابینای پدر بخاطر کثرت گریه، دل تنگی و ضعف دیدگان او در فراق یوسف بوده است از این رو، یوسف دریافته بود هر گاه پیراهن او را بر دیدگان یعقوب بیاندازند  بدین وسیله برای یعقوب شرح صدر و قوت قلب حاصل می‌شود از این سبب چشمان او قوت گرفته و بینایی خود را دو باره بدست می‌آورد. و کوری از او زایل می‌گردد. یوسف چنین کرد و چشمان پدر خوب شد. در پایان فخر این استدلال را به قانون طب و نظام پزشکی نسبت می‌دهد و گفته است: «فإن القوانين الطبية تدل على صحة» یعنی اطبا برای معالجه بیماران خود از این روش استفاده می کنند.[31]

هر دو دیدگاه مطرح شده از طرف فخر دور از حقیقت نیست. دو نظر در طول هم است نه در عرض هم، لذا باهم منافات ندارند. اگر قائل به اعجاز شویم ممکن است زیرا که پیامبران اعجاز داشته اند و امامان معصوم شیعه(علیهم السلام) نیز اعجاز دارند زیرا که آنان جانشین و وارثین پیامبران و خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله (صلی الله علیه و آله) هستند.

اگر نظر دوم را بپذیریم که اطبا و دانشمندان پزشکی از این روشن استفاده می‌کنند و حضرت یوسف نیز از این راه پیش رفته است باز منافات به شفاعت ندارد زیرا وقتی که یک فرد عادی با علم بشری خود نابینای را بینا کند انسان های روحانی که دارای نفس گرم هستند به طریق اولی نابینای را بینا می‌کنند زیرا که هر دو طبیب هستند یکی طبیب ابدان و دیگری پزشک روح و جان هستند. و اگر شیعه قائل هستند که امامان معصون شفا می‌بخشند درست است زیرا که آنان اطبای روح جامعه هستند. .و به جامعه و درد افراد اشراف دارند و در وقت نیاز به آنان کمک می‌کنند.

 علامه طباطبایی در این مورد یعنی شفا بخشی پیراهن یوسف، سنگ تمام گذاشته و گفته است: اين(یعنی شفای چشمان یعقوب بوسیله پیراهن یوسف) آخرين عنايت بى‏سابقه خداوند در حق يوسف است که مانند ساير اسبابى كه در اين سوره و اين داستان بود و بر خلاف جهتى كه طبعا جريان مى‏يافت جريانش داد،

برادران مى‏خواستند با آن اسباب و وسايل او را ذليل كنند، خداوند هم با همان اسباب او را عزيز كرد، مى‏خواستند از آغوش پدر به ديار غريبش بيندازند و بدين جهت در چاهش انداختند، خداوند نيز همين سبب را سبب راه يافتنش به خانه عزيز و آبرومندترين زندگى قرار داد و در آخر بر اريكه عزت و سلطنتش نشانيد، و برادرانش را در برابر تخت سلطنتى او ذليل و خوار شدند

برادران آن روز كه وى را به چاه انداختند پيراهن خون ‏آلوده‏اش را براى پدرش آورده به دروغ گفتند: یوسف را گرگ خورده است، خداوند بوسيله همين پيراهن خون‏ آلودى كه باعث اندوه، گريه، حزن و در آخر كورى یعقوب شد چشم وى را شفا داد و روشن گردید با اینکه تمامى اسباب دست به دست هم دادند تا او را بى‏مقدار و خوار سازند، ولى چون خدا نخواست، روز بروز بزرگتر شد، آرى آنچه خدا مى‏خواست غير آن چيزى بود كه اسباب طبيعى بسوى آن جريان مى‏يافت، و خدا بر كار خود غالب است.[32]



[1]. یوسف/93.

[2]. یوسف/94.

[3]. یوسف/95.

[4]. یوسف/96.

[5]. یوسف/97.

[6]. یوسف/98-93.

[7]. غافر/60.    

[8]. فخر رازی، مفاتيح الغيب، ج‏18،  ص50.

[9]. طباطبایی، الميزان في تفسير القرآن، ج‏11، ص24.

[10]. بحار الأنوار؛ ج‌63، ص100.

[11] . یوسف/93.

[12]. یوسف/96.

[13]. یوسف/18.

[14]. یوسف/18.  

[15]. یوسف/28.

[16]. یوسف/93.

[17]. یوسف/96.

[18]. یوسف/100.

[19]. قرائتی، محسن، ناصر، تفسير نور، ج‏6، ص151.

[20]. ثعلبی، الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج‏5، ص 254و فخر رازی،‌ مفاتيح الغيب، ج‏18، ص50.

[21]. يوسف/93.

[22]. فخر رازی،‌ مفاتيح الغيب، ج‏18، ص50.

[23]. انصاری، خواجه عبد الله، ‌كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏5، ص 13.

[24]. بیضاوی، عبد الله بن عمر، أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج‏3، ص17.

[25].  این نفس جان، یعنی یوسف وقتی که یعقوب بوی یوسف را استشمام کرده از خود بی‌خود شد بلا فاصله خبر آن را به خاندان داد و قرآن آن را باز گو کرده است: «وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنىّ‏ِ لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ  لَوْ لَا أَن تُفَنِّدُونِ،94»

اما خاندان و بازمانداگان برادران یوسف همانند برادران خطا کار یوسف پی به حقیقت نبردند و او را به مسخره گرفتند و گمراه خوانند!: «قَالُواْ تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ،95»  به قول شاعر: 

بین عاشق و معشوق رمزی است                                     چه داند آنکه شتر می‌چراند

[26]. مثنوی، دفتر اول، ص10.

[27]. ملاهادى سبزوارى، جلد1، صفحه‏38.

[28]. دفتر اول، ص86 .

 

[29]. موسى نثرى، جلد 1، صفحه‏134.

[30]. یوسف/93.

[31]. فخر رازی،مفاتیح الغیب، ج‏18، ص507.

[32]. طباطبایی، سید محمد حسین، الميزان في تفسير القرآن، ج‏11، ص24.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:54  توسط محمدی کجرانی   |